نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

خسته ام خسته .....

  همه ، مرا با خنده های بلند می شناسند ! اما ..... این بالش بیچاره ، چه می کشد با گریه های بی صدای من .....       سلام گلم خوبی ؟ یه مدت نتونستم بیام برات چیزی بنویسم ، شرمنده عزیزم ..... ثانیه ها گذشتن و تبدیل به دقیقه ها و ساعت ها شدند ساعت ها گذشتند ، روزها و هفته ها هم گذشتند ماه ها گذشتند و تبدیل به سال شدند این همه انتظار ..... این همه چشم به راه بودن ..... و این همه نگرانی ..... با چشمانی اشکبار و دلی پر درد مینویسم مینویسم از نیومدنت...
17 دی 1394

یلدای 1394

  یلدا   از واژه هایی است که یک جور نوشته می شود ولی چند جور خوانده می شود ! گاهی کشیده و بلند ..... گاه خواب آلود ، آنچنان که گویی چشمهای تو را نفس می کشد ! گاهی بمانند یک احساس ، و خواندنش ! و گاه مانند احساسی خالی از هجاهای بی سر و ته ..... گاهی چندین و چند حرف و تصویر و خاطره در آن خوابیده است ..... و گاه تنها تصویر یک شیشه ی بخار گرفته در سرما ، که حالا پشت آن می نویسم : « یلدا » همان واژه ای که چند جور خوانده می شود ...
1 دی 1394

سخت است ..

  سخت است حرفت را نفهمند ،    سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند ،   حالا میفهمم ، که خدا چه زجری میکشد   وقتی اینهمه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ ،   اشتباهی هم فهمیده اند .     ...
18 آذر 1394

.....

    گاهی نه آشنا درد را می فهمد ، نه حتی صمیمی ترین دوست !! گاهی باید " تنهایی " ، درد را فهمید !! تنهایی ، خلوت کرد !! تنهایی ، آرام شد !! و تنها خدا میداند ..... چه می گذرد در دلت ..... !!!!!       ...
11 آذر 1394

خدایا

  خدایا ..... !     گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد ،   نگاهم را به سوی تو و آسمان می گیرم ،   و آنقدر با تو درد دل می کنم ،   تا کم کم چشم هایم با ابرهای بارانیت همراهی می کنند   و قلبم سبک می شود آنوقت تو می آیی   و تمام فضای دلم را پر می کنی   و من دیگر آرام می شوم   و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در بیاورد !     چون تو را در دل دارم ...
23 آبان 1394

.....

  خدایا پر و بالم را شکستن ..... چه راحت میشکند این دل .....   ای رب من صدایم را میشنوی ؟؟   ای مونس دلتنگیهایم !!   هر زمان که میشکنم .. هرگاه که زخم میشود دلم از تیغ زمانه ، سرم را بلند میکنم   این بار هم شکسته های دلم را جمع میکنم و کنار میگذارم   دوباره می ایستم اشک هایم را نگه داشته ام برای خودت   میدانی که هیچ چیزی جز اشک ندارم ..... فهمیدم هنوز به معنای واقعی آرامش ندارم   که اینگونه با هر تلنگری میشکنم !! ...
22 آبان 1394

چهارمین سالگرد ازدواج

  1394/08/15      1390/08/15 آبان   نگاهت که می کنم چیزی مرا از " نداشتن " ها جدا می کند با تو که می خندم قفل های این روزها باز می شوند در تو که می میرم جاودانگی ، ترانه ی مرغان خوشخوان روزگارم می شود       چه خوش اتفاقی ست با تو بودن عاشقانه که صدایم می کنی نامم دل انگیزترین آوای دنیا را به خود می گیرد به تو می اندیشم         به دست های همیشه در دستانم ...
15 آبان 1394